سفره ی دل
این شعر بادلم بازی میکنه...
پدر آمد از راه
"دستهایش خالی"
کودکان چشم به دستان پدر ...
پدر از پنجره بیرون انداخت
"سفره ی قلبش را"
بار دیگر گسترد !
"بچه ها"
ـ مثل دیگر شب ها ـ
یک شکم سیر محبت خوردند!
شادروان سید حسن حسینی
کودکان چشم به دستان پدر ...
"بچه ها"
شادروان سید حسن حسینی
محمد مهدی سیّار

پنجم صفر، سالروز شهادت عمه ی سه ساله ی امام زمان(عج) تسلیت.
««« شنیدم یه عده گفتن که "رقیه ای" نبوده!!! »»»
می ریخت لاله لاله غم از عرش محملش
هر دم رسید تا سر بابا مقابلش
چشمان نیمه جان و غریبش گواه بود
در آتش فراق پدر سوخت حاصلش
هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها
چشمان غرق خون عمو بود ساحلش
چشمش برای دیدن بابا رمق نداشت
از بس که شد محبت این قوم شاملش
از لطف دست سنگی یک شهر حرمله
کم کم شبیه فاطمه میشد شمایلش
روی کبود و موی سپید ارث مادری است
وقتی سرشته از غم زهرا شده گلش
جانش رسید بر لبش از دست خیزران
آخر چه کرد طعنه آن چوب با دلش
از نحوة شهادت او عمه هم شکست
تا دید داغ تشت طلا بوده قاتلش
او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت
غساله گفت یک سر مو از فضائلش!
دستان کوچکش که ضریح اجابت است
دل بسته بر کرامت او چشم سائلش
یوسف رحیمی
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
مهدی فرجی