سفره ی دل

باوجود اینکه علاقه ی چندانی به شعر نو ندارم ولی؛
این شعر بادلم بازی میکنه...

پدر آمد از راه 
           
             "دستهایش خالی"

           کودکان چشم به دستان پدر ...

‹‹‹

سفره ی خالی را

پدر از پنجره بیرون انداخت

"سفره ی قلبش را"
       
            بار دیگر گسترد !

‹‹‹

"بچه ها" 

          آن شب هم 

         ـ مثل دیگر شب ها ـ
   یک شکم سیر محبت خوردند!

                            شادروان سید حسن حسینی 

... عشق منکری از منکرات


سلام با یه غزل عاشقانه به روزم،
قابل توجه دوستان یه وبلاگ جدید با نام «افاضات آقای خاص» افتتاح کردم خوشحال میشم اونجا هم سر بزنید.

خیره است چشم‌ِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

دل می‌کنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست
ای سوره مغازله، ای سور و سات من!

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب‌های لات من

شاعر شدن بهانه تلمیح کهنه‌ای‌ست
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من

                                   محمد مهدی سیّار

او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت...


پنجم صفر، سالروز شهادت عمه ی سه ساله ی امام زمان(عج) تسلیت.

                              
                   
««« شنیدم یه عده گفتن که "رقیه ای" نبوده!!! »»»

 می ریخت لاله لاله غم از عرش محملش
هر دم رسید تا سر بابا مقابلش

چشمان نیمه جان و غریبش گواه بود
در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها
چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

چشمش برای دیدن بابا رمق نداشت
از بس که شد محبت این قوم شاملش

از لطف دست سنگی یک شهر حرمله
کم کم شبیه فاطمه می‌شد شمایلش

روی کبود و موی سپید ارث مادری است
وقتی سرشته از غم زهرا شده گلش

جانش رسید بر لبش از دست خیزران
آخر چه کرد طعنه آن چوب با دلش

از نحوة شهادت او عمه هم شکست
تا دید داغ تشت طلا بوده قاتلش

او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت
غساله گفت یک سر مو از فضائلش!


دستان کوچکش که ضریح اجابت است
دل بسته بر کرامت او چشم سائلش

                                      یوسف رحیمی

راستی! تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟


دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

                                                           مهدی فرجی

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم!


اگر به رسم ادب از سرش کلاه گرفت
نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت

دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی
"پرنده پر زد" و "آهو رمید" و "ماه گرفت"

به روی گردنت افتاد تاری از گیسو
تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است
اگرچه آینه را می توان به "آه" گرفت

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم
اگر که دست تو در دست او پناه گرفت...!

                                              علیرضا بدیع