مردي كه به مرد بودنش شك دارد !
از روز ازل شخصــیــتــش لک دارد
اسکاجی و پیشـبــند ِ کوچک دارد
دارد همه ي ظروف را مي شوید
مردي كه به مرد بودنش شك دارد!
............................................
امان مان نده با ان مرام دلبری ات
تو می توانی از این بیشتر سیاه کنی
مرا شبیه به موهای زیر روسری ات
............................................
چوبه دار به دنبال تنت می آیدبوی گردنکشی از پیرهنت می آید
چقدر سرخی لبهای تو دامنگیر است
مثل این است که خون ازدهنت می آید
............................................
هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنیخون مرا دوباره به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی !
بگوفردا دوباره موی که را شانه می کنی...؟
............................................
به بوسه یکسره کن کار دشمنانم را
که دشمنان به لب آورده اند جانم را
به بوسه ای شکرین بسته ای دهانم را
.............................................
آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من
جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من