0 < 54

این چه حالی است که چشم به تو تا می افتد
زندگی از نفس و از تک و تا می افتد

ای بهاری تر از احوال خودش فروردین!
شور حال تو هم از حال و هوا می افتد

گفته باشم که در آغوش بتان تنگ مپیچ
ای مسلمان! گذرت سمت خدا می افتد

باد در موی تو می پیچد و زیباست اگر
برگ می ریزد و از شاخه جدا می افتد

مثل خورشیدی و تقصیر نداری از لطف
چشم های تو به هر بی سر و پا می افتد

هرکسی سهم خودش را ز خوشی ها برداشت
درد مانده ست که در دامن ما می افتد..
                                  مریم رازقی

0 <53

وقتی دلم برای این مگس ِ

        مزاحم ِ

                                                کثافت ِ

     گنده ی

                                آشغال ِ ...

      اَه!

تنگ میشه،

برای تو که

     هم مزاحم تری

                                               هم کثافت تری

    هم گنده تری

                              هم آشغال تر...

- زود درو ببند!

 بیا بشین،

زودی دلم برات تنگ میشه لامصب!
                       
 زهرا رجایی

0 <52

تو را نگاه و مرا مات آن نگاه کشید
کسی که چشم تو را اینهمه سیاه کشید 

کسی که طرح مراباب ذوق تو نزد و
تو رابه ذوق من اینگونه دلبخواه کشید

به شاهکار خودش بر تو ! آنقدر زل زد
که نقش آینه ها را به اشتباه کشید

به رنگ گندمی ات طعم سیب را بخشید
و بعد پای مرا هم به این گناه کشید

فقط نگاه کن و شعر های تازه بخواه
که هر چه شعر کشید از همین نگاه کشید

غزال کوهنشینم به خود نناز که گاه
گناه ریزش کوهی به پای کاه کشید

من آن پلنگ جسورم که خرق عادت داشت
و نقشه های تصاحب برای ماه کشید

تو را رقم  زد و لبخند زد به خلقت خویش
مرا کشید و برای همیشه آه کشید

و راز پاکی هر عشق پیش فاصله هاست
به این دلیل میان من و تو راه کشید
                              وحید پور داد

0 < 51

شاید اینبار تبر دست درختان افتاد
کارصیاد به آهوی گریزان افتاد

شاید امروز مرا چیدی و باخود بردی
گذر شاخه ی خشکیده به گلدان افتاد

کوه در دامنه سرد خودش چادر زد
آتش کلبه ی ما یاد زمستان افتاد

قهوه ی فال مرا سربکش امشب, شاید
آخرین عکس من وتو ته فنجان افتاد

توبهار منی و سهم من از خاطره ات
گلسرخی ست که در جوی خیابان افتاد

آن کبوتر که فرستاده ای آمد,اما
خبر نامه شنیدو لب ایوان افتاد
                    مهسا تیموری

0 < 50

ماه من شنیده ام ، از زبان این و آن ، مرد مال گریه نیست ، گریه مال مرد نیست !!!!! 
هی سوال می کنید ، روی گونه ها ی تو ، اشکها برای چیست ؟ ، گریه مال مرد نیست !!!!! 

مرد عشقِ بی درنگ،  مرد شکلِ پاره سنگ ، منظری بدون شرح  ، بیشه ای پراز پلنگ 
زن ولی همیشه اشک،  معبدِ ملایمت ، زن چقدر عاطفی است ، گریه مال مرد نیست!!!!! 

گرچه رنجمان به راه ، گرچه زخممان عمیق ، دستهایمان تهی است چندبار گفتمت 
چندبار گفتمت،  در حضور دیگران ،  هی نمی شود گریست ، گریه مال مرد نیست !!!!! 

ای تب گریستن ، ای حریر بی کران ،   اتفاق ناگهان   ،   انفجار بی امان 
ابر گریه را بگیر ،  آه جان ِ  من  بمیر ، اشک اشکِ  من بایست  ، گریه مال مرد نیست!!!!! 

من که مرد نیستم ،  گور سرد نیستم  ، حسرت نهفته ی پشت درد نیستم 
باتوام به من بگو،  می شود چگونه ماند ، می شود چگونه زیست ،  گریه مال مرد نیست؟ 

مرد بغض کرد و نه،  مرد گریه نکرد ، مرد مرد مرد مرد خسته بود از این سکوت 
هق هقی که می رسد،جزتو هیچ کس که نیست،این صداصدای کیست؟گریه مال مرد نیست!!!! 

مرد گریه می کند ، هی گناه  می کند،  نیش خند می زند ،  اشتباه می کند 
زیرچتر مشکی اش، می زند به خود نهیب، گریه ازتومنتفی است ، گریه مال مرد نیست !!!!! 

ابرها گریستند ،  چونکه مرد نیستند ، مثل رود زیستند ، چونکه مرد نیستند 
مرد سطر اخر شعر را چنین نوشت، همچنان که می گریست  ، گریه مال مرد نیست؟؟؟
                                                                            سيد محمد علي رضازاده

0 < 49

اشکم که روان گشته وتاچانه رسیده
درکاسه ی دست توبه پیمانه رسیده

ازچاه زنخدان توتا چشم توازاشک
راهی ست که برعکس به میخانه رسیده

بادست نوازشگرت آرام نمودی
هرزلزله ای را که بر این شانه رسیده
 

انگشت روانم طرف خال سیاهت
موری ست که باعشق به یک دانه رسیده

بعداز شب پیله شب شمع است وپریدن
وهمی ست که یک عمربه پروانه رسیده

باید که فراموش کنم پیرهنت را
آن مملکتی راکه به بیگانه رسیده
                    مهدی رحیمی

0 < 48

یك سینه حرف هست، ولی نقطه‌چین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم... همین بس است

یك روز زخم خوردم و یك عمر سوختم
كو شوكران؟ كه زندگی اینچنین بس است

عشق آمده‌ست عقل برو جای دیگری
یك پادشاه حاكم یك سرزمین بس است

مورم، سیاوشانه به آتش نكش مرا
یك ذره آفتاب و كمی ذره‌بین بس است

ظرف بلور! روی لبت خنده‌ای بپاش
نذری ندیده را دو خط دارچین بس است

ما را به تازیانه نوازش نكن عزیز
كه سوز زخم كهنه‌ی افسار و زین بس است

از این به بعد عزیز شما باش و شانه‌هات
ما را برای گریه سر آستین بس است
                             حامد عسکری

0 < 47

ما/ سرخپوست‌های آمریکایی
سیاهان آفریقایی
سفیدهای نروژی
و زردهای چینی
به یک زبان عاشق می‌شویم
و به تمامی ‌زبان‌ها دروغ می‌گوییم
                       كمال شفيعي

0 < 46

یک شاخه گل ، یک شعر ، یک لیوان چایی 
آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی 

از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم 
حالا شدم یک مرد مالیخولیایی 

بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد 
رنگ روپوش بچه های ابتدایی 

یک روز من را می کشی با چشمهایت 
دنیا پر است از این رمان های جنایی 

ای کاش می شد آخرش مال تو بودم 
مثل تمام فیلمهای سینمایی 

امسال هم تجدید چشمان تو هستم 
می بینمت در امتحانات نهایی 

می بینمت؟...اما نه! مدتهاست مانده است 
یک شاخه گل ... یک شعر... یک لیوان چایی
                                      رضا عزیزی

ــ انتخابی یکی از دوستان وبلاگیه.. 

0 < 45

گرچه میدانم که میخواهی کج کنی از عشق راهت را
میپذیرم درد را وقتی، دوست داری اشتباهت را

نه! تو حالم را نمی دانی، درد دارد اینکه ناچاری
از میان راه بشناسی، دوستان نیمه راهت را

فکر کن دیوانه ای باشی،غرق تنهایی که میگیردــ
نیمه شب یک مرد با قلاب، از میان حوض ماهت را

فکر کن در دست تقدیری، ناگذیر از ماندن و دیدن ــ
رنج شطرنجی که یک سرباز، مات خواهد کرد شاهت را

خوب اما دیر فهمیدم؛ عشق یعنی: خوش ادا کردن
از سلام اولین دیدار.. تا خدا پشت و پناهت را

خیره شو در چشم های من، تو نگاهت تازگی دارد
تازگی ها اگر چه از تردید، سرد میبینم نگاهت را
                                          مجتبی کریمی

0 < 44

خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی
در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!

خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست
در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!

عکس کسی افتاده ام در حـــوض نقاشــــی
محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی

گـــــُه می خوری با او بخندی توی مهمانی
می خواهمت بدجور و تو بدجور مـی دانــی

هذیان گرفته بالشم بس کـه تبم بالاست
این زوزه های آخـــرین نسل ِ دراکولاست
                        "سید مهدی موسوی"


ــ ادامه شعر فاکتور گرفته شده است

0 < 43

ديگر خودم به جاي خدا خالق توام

از اين به بعد مثل خدا عاشق توام

: اقراء به نام هر چه نميداني ازغزل

ليلاي من نگو كه پشيماني از غزل


اقراء به نام ليلي و مجنون كه قرن هاست

تمثيل هاي واقعي اشتياق ماست

ليلا تو اولين زن مبعوث عالمي

چشم حسود كور تو ناموس عالمي

از ابرها بخواه كه باران بياورند

حالا بلند شو همه ايمان بياورند

از سرزمين ابرهه تا فيل مي وزد

از روشناي چشم تو انجيل مي وزد

حالا حجاز دامنه ي روسري توست

اين سرزمين بچّگي و مادري ي توست

با پيروان واقعي ات خالصانه باش

تبليغ عشق كن غزلي عاشقانه باش

بيت المقدس تو همين چشمهاي توست

عشق آفريدگار تو هست و خداي توست

دور خودت بچرخ و خودت را طواف كن

دور لبان صورتي ات اعتكاف كن

لبيك لا شريك لبت جز من و خودت

لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
               "حسین پارسا منش"

ــ از بیت های اولیه ی این شعر فاکتور گرفتم..!