انکحتُ… عشق را و تمام بهار را
زوّجتُ… سیب را و درخت انار را
متّعتُ… خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را
●
هذا موکّلی غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را
یک جلد آیه آیه ی قرآن! تو سورهای
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را
●
یک آئینه. به گردن من هست دست توست،
دستی که پاک میکند از آن غبار را
یک جفت شمعدان؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شبهای تار را
●
مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را
ده شرطِ ضمنِ… ده؟! نه! بگویید صد! هزار!
با بوسه مُهر میکنم آن صدهزار را
●
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانهوار را
سیامک بهرام پور
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ ساعت 16:28 توسط .
|
فردا
راننده اگر
محو زیبایی زنی شود
کنار خیابان
و ماشین
محو کشتن مردی کم حوصله
راننده قاتل است یا زن زیبا؟
آی انسانهای آی مثبت
همه چیزم را بین خودتان تقسیم کنید
حتی حوصله ناقصم را
حتی ناسزاهای آهستهام را..
مجید سعدآبادی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۲ ساعت 15:38 توسط .
|
از شادی و غمی است که در هم گذاشته
نام تو را اگر گل مریم گذاشته«سنگ تمام» هستی و در آفریدنت
تنها خدا برای دلت «کم گذاشته»
زخمی بزن عمیق و ببین کینه ی مرا
با او که روی لطف تو مرهم گذاشته
با آن نگاه گرم نگاهم که می کنی
انگار چای تازه کسی دم گذاشته
چشمان تو به سبزی چشمم دویده و
پایان قصه را خوش و خرم گذاشته
محمد رفیعی
نام تو را اگر گل مریم گذاشته«سنگ تمام» هستی و در آفریدنت
تنها خدا برای دلت «کم گذاشته»
زخمی بزن عمیق و ببین کینه ی مرا
با او که روی لطف تو مرهم گذاشته
با آن نگاه گرم نگاهم که می کنی
انگار چای تازه کسی دم گذاشته
چشمان تو به سبزی چشمم دویده و
پایان قصه را خوش و خرم گذاشته
محمد رفیعی
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 18:33 توسط .
|
دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را
داری کنار شوهرت از بغض می میری
شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را
هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهایم را
در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!
شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را
هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو
مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!
دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!
«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها
«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها
«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها
حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را
می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را
با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی
«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی
«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود
خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام
از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!
خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...
روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار
می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم
با دست لرزانت برایش شام می پختم
روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی
بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور
هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی
راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!
بالا بیاور آسمان را از خدا، از من
مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!
دست مرا از دورهای دووور می گیری
داری تلو... داری تلو... از درد می میری
خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار
با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار
باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام می شوری!
با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت
کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت
«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد
جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی
از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی
از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات
بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی
حس کن مرا که دست برده داخل گیست
حس کن مرا بر لکه های بالش خیست
حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!
حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!
حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»
مهدی موسوی
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 16:29 توسط .
|
آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد
با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد
افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد
پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد
هرشب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد
مهدی فرجی
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 15:49 توسط .
|
هر صبح پنجره
هر صبح آفتاب
عطر تو باز در کلماتم چه میکند؟
.
حرفهایت
اهتزاز نسیم است
در شب شرجی من.
.
در نفسهایم
بیقراری میکند پروانه و باران
من هنوز از طعم لبهای تو مبهوتم.
.
و علیرغم این جلوههای مکرر
عشق ای عشق!
در رگم مثل باران
تازگی کن.
سید علی میرافضلی
هر صبح آفتاب
عطر تو باز در کلماتم چه میکند؟
.
حرفهایت
اهتزاز نسیم است
در شب شرجی من.
.
در نفسهایم
بیقراری میکند پروانه و باران
من هنوز از طعم لبهای تو مبهوتم.
.
و علیرغم این جلوههای مکرر
عشق ای عشق!
در رگم مثل باران
تازگی کن.
سید علی میرافضلی
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ ساعت 16:29 توسط .
|