هرچه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

 عشق قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

 در خودش من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

 هر چه فریاد است از چشمان او خواهم شنید
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند

 آه! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!

 خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم باز او مرا پنهان کند
نجمه زارع

پی نوشت: گرچه مدیریت اینجا تغییر کرد ولی بازهم مثل سابق اداره خواهد شد!

0 < 70

با خودش حدس میزند
چشم‌هایت چه رنگی‌ست
موهایت چه رنگی‌ست
پوستت چه رنگی...
مردی که سایه‌ات را دوست دارد..
                 "مهدی اشرفی"

0 < 69

عمری مواظبم که مبادا خطا کنم
تیری که بر هدف ننشیند رها کنم

دوری کن از نگاه من این عشق مسری است
شاید تو را به درد خودم مبتلا کنم

آغوش توست خانه‌ی موروثی‌ام ولی
کو آن جسارتی که چنین ادعا کنم

هرچند ناشیانه فقط دست و پا زدم
میخواستم که در دل دریا شنا کنم

میگیرمت نهنگ من از دست آب‌ها
تا برتری به کشور صیادها کنم
                 اعظم سعادتمند

0 < 68

تداعی نشو  این‌قدر؛
در این همه خیابان
در این همه آدم...
"عباس حسین نژاد"

0 < 67

إنی أحبک..
ولا أرید أن أربطک بذاکرة الأفعال الماضیه..
ولا بذاکرة القطارات المسافره..

فأنت القطار الأخیر الذی یسافر لیلاً ونهاراً
فوق شرایین یدی..
أنت قطاری الأخیر..
وأنا محطتک الأخیره..
          
«نزار قبانی»

برگردان؛
تو را دوست دارم
نمی‌خواهم تو را به خاطره‌ی گذشته پیوند دهم
به حافظه‌ی قطار‌های مسافربری

تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز سفر می‌کند
بر شاهرگ دست‌ام
تو آخرین قطار منی
من آخرین ایستگاه تو

0 < 66

در من و دست‌هام تنهایی، در تو و چشم‌هات وعده وعید
در من این مشق‌های ننوشته، در تو این روزهای آخرِ عید

با تو بسیار می‌شود خوش بود مثل یک چیزِ غیرمنتظره
دیدنِ یک رفیق در غربت، نامه‌ی خانواده در تبعید

دلخوشِ تخمه و تماشایند، وسطِ آفتاب‌گردان‌ها
آفتابی نشو زیادگلم! بینِ این مردم ندید بدید

بی‌خودی فلسفه نباف به هم، من به یک گفتگوی ساده خوشم
گاهی از یک غزل قشنگ‌تر است، گفتن چند سطر شعر سپید

سرِ تو روی شانه‌های من است باید از فرصت استفاده کنم
گلِ من گاهی از گناه بترس: می‌شود گونه‌هات را ...
                                         آرش پورعلیزاده 

0 < 65


تو را از دست دادم آی آدم های بعد از تو
چه کوچک می نماید پیش تو غم های بعد از تو

تو را از دست دادم تو چه خواهی کرد بعد از من؟
چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم های بعد از تو؟

تو را از دست...؛ دادم از همین زخم است، میبینی؟
دهانش را نمی‌بندند مرهم های بعد از تو

"تو را از یاد خواهم برد کم کم " بارها گفتم
به خود کی میرسم اما به کم کم های بعد از تو

بیا برگرد؛ باهم گاه... باهم راه... باهم...، آه!
مرا دور از تو خواهد کشت باهم های بعد از تو..
                                      مژگان عباسلو