"گونه های آبدار "


تقدیم به بانوی شهرم که با من از همه مهربان تر است.... شهادت کریمه ی اهل بیت (ع) حضرت معصومه (س) تسلیت باد.

لبخند برلبان زمین آشکار شد
امسال در عزای تو فصل بهار شد

خجلت زده درخت به کنجی نشسته است
که با گل و شکوفه چرا هم‌قطار شد؟

مهتاب شمع سوخته در پیش گنبدت
خورشید هم ستاره ی دنباله دار شد

هر کفتری که صبح به دور شما نگشت
آن‌روز را به شب نرسانده شکار شد

پروانه‌ی عبور به غیر از حرم نداشت
پروانه ای که ظهر به گنبد دچار شد

غیر از حریم تو سر هر شاخه ای نشست
حق با پرنده بود ولی سنگسار شد

بی‌بی کریمه است و برای گناهکار
درهای صحن آینه راه فرار شد

زیباست سویت آمده این رود غم ولی
هرجا که قلب رود شکست آبشار شد

اینجا نه! روبروی ضریحت مرا بخر
وقتی که خوب گونه‌ی من آبدار شد

اشک تو می‌چکید به خاک و می آمدی
ساوه به قم تمام، درخت انار شد

گردیده ام به دور حرم هفت مرتبه
اما چرا طواف شما هشت بار شد؟

غیر از سلام حامل"آه"ست هرکسی
از قم به سمت طوس سوار قطار شد

از جنس سنگ نیست از اشک ملایک ست
آن سنگ که برای تو سنگ مزار شد

در زیر پای اینهمه زائر به لطف تو
موری به زنده بودنش امیدوار شد

                                مهدی رحیمی (زمستان)

چند ماهی؟


لازم به ذکر میدونم که این شعر انتقادی است بر سکانسی از فیلم آواز گنجشک ها ساخته ی مجید مجیدی :

بشکه از دست بچه ها افتاد، تن آسفالت رنگ ماهی شد
سینما روی پرده ماتش برد، سینما غرق در ساهی شد

بچه ها توی کادر جا خوردند، چشم هاشان یکی یکی تر شد
یک نفر گفت: « اشتباهی بود »، یک نفر گفت: « اشتباهی شد »

از « مجیدی » کسی نمی پرسد قیمت مرگ چند ماهی را
که کدامین سکناس یا برداشت موجب اینچنین گناهی شد

کارگردان فیلم او بود و بهترین صحنه « مرگ ماهی ها »
چند ماهی به خاک افتادند، سینما صحنه ی تباهی شد

چند ماهی به خاک افتادند، چند تا بچه قلبشان لرزید
کارگردان نشست در خودرو، خنده ای کردو بعد... راهی شد

                                                                  مصطفی توفیقی

« نامرد آرزو... »


خدمت شروع شد، تاريك و تو به تو
بي عكس نامزدش، بي عكس «آرزو»

شب هاي پادگان، سنگين و سرد بود
آخر خدا چرا؟... آخر خدا چگو....

نه... نه نمي شود، فرياد زد: برقص...
در خنده ی فروغ، در اشك شاملو...

توي كلاهِ خود، لاتين نوشته بود
"Your hair is black, Your eyes are blue"

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار
اين جا هوا پسه، اينجا نگو نگو»

يك نامه آمد و شد يك تراژدي
اين تيتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» و ستاره ها چشمك نمي زدند
انگار آسمان حالش گرفته بود

تصميم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشك در نگاه، با بغض در گلو

بالاي برج رفت و ماشه را چكاند
با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

                                  حامد عسکری

کیستی‌؟


حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر
سهم‌ام از شادی تویی با اخم حالم را نگیر

راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌
جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچ‌وقت‌
لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌
خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌
با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است
بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی‌ام می‌خواهم از حالا به بعد
تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

                                      مهدی فرجی

" چکاوک "


به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را

نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را

رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را

ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را

من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!

به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را

دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را

گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!

                                       علیرضا بدیع

مردي كه به مرد بودنش شك دارد !

چند دو بیتی...

از روز ازل شخصــیــتــش لک دارد

اسکاجی و پیشـبــند ِ کوچک دارد

دارد همه ي ظروف را مي شوید

مردي كه به مرد بودنش شك دارد!

............................................

هلاک کن همه را با نگاه سرسری ات                                         

امان مان نده با ان مرام دلبری ات                                            

تو می توانی از این بیشتر سیاه کنی

مرا شبیه به موهای زیر روسری ات

............................................

 چوبه دار به دنبال تنت می آید 

بوی گردنکشی از پیرهنت می آید

 چقدر سرخی لبهای تو دامنگیر است

مثل این است که خون ازدهنت می آید

............................................

هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی      

 خون مرا دوباره به پیمانه می کنی                                          

 ای آنکه دست بر سر من می کشی !

بگوفردا دوباره موی که را شانه می کنی...؟

............................................

به بوسه یکسره کن کار دشمنانم را

که دشمنان به لب آورده اند جانم را

به شکوه تاسخنی گفته ام،چنان اطفال

به بوسه ای شکرین بسته ای دهانم را

.............................................

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من


حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم

این شعر را تقدیم خودم میکنم که؛ بد خواب ترینِ مردم این شهرم!

دست از طلب ندارم تا این‌قَدَر بخوابم
بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم
در طول روز خوابم، مانند جوجه چرتی
آیا شود که یک‌شب مثل بشر بخوابم؟
گویند روی معشوق تا یک‌نظر حلال است
آن یک‌نظر حرامم، تا یک‌نظر بخوابم
هرکس به قصد کاری با کَس رَوَد به ویلا
اما مرا به ویلات یک‌‌شب ببر بخوابم
همواره وقت دیدار گل می‌خری برایم
یک‌بار هم، عزیزم، بالش بخر بخوابم
وقتی خمارِ خوابم کی بی‌قرارِ عشقم
حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم
گفتی: به روزگاری مهری نشسته، گفتم:
بیرون نمی‌توان کرد، اما اگر بخوابم
فرقی ندارد اصلاً پهلو و تاقبازش
من حاضرم، عزیزم، حتی دمر بخوابم
آن‌قدر در ترافیک خوابیده‌ام، که دیگر
در راه می‌توانم مثل فنر بخوابم
از چارراه سیروس تا مولوی... که سهل است
از بندر گناوه تا رامسر بخوابم
من در تلاشِ خوابم، هِی بوق می‌زنی تو
بگذار یک‌دقیقه، ای بی‌پدر، بخوابم
حتی اگر که ماشین با من کند تصادف
بعد از دو ثانیه مکث روی سپر بخوابم
در سینما همیشه وقتی که فیلمِ طنز است
ششصد نفر بخندند من یک‌نفر بخوابم
هر وقت بار دیدم بر دوش باربرها
گفتم که کاش چون بار بر باربر بخوابم
در طول روز وقتی چون اسب گرم کارم
حق مسلّم ماست شب مثل خر بخوابم
مگشای تربتم را بعد از وفات و منگر
تا اندرون قبرم من بیشتر بخوابم
همواره قبل خفتن دنبال قرص خوابم
حتی اگر کنارِ قرص قمر بخوابم
تا صبح می‌توانم در وصف خواب گفتن
نزدیک پنج صبح است، باید دگر بخوابم

                                       مهدی استاد احمد

سیب ها روی خاک غلتیدند


در تب و تاب این روز ها که حرمت خانه ی امیرالمومنین (ع) حتک شد، به ام ابیها (س) جسارت شد و محسن بن علی (ع) به شهادت رسید...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد؛
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار...
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

□ □

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضهء کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم 
در ودیوار خانه ای مشکی است

□ □

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ء ما چقدر تاریک است
گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

                                                   سید حمید رضا برقعی 

درست یادم نیست...


20 بهمن پارسال برام روز خیلی مهمی بود؛
وامروز سالگردشه...
                         آقای.....!!!!! ملاحظه فرمایند:

                                       روز؟                                                                                                                                          شب؟ 
                                    صبح؟
                                           
                                           عصر؟
                                   
                                غروب؟

ساعتش را درست یادم نیست!

             دیدم انگار عاشقت شده ام؛

                          علتش را درست یادم نیست!

                                  دلم از همان نگاه نخست با تو احساس آشنایی کرد....
                                                 
                                             خنده ات حالت عجیبی داشت؛

                                                                           حالتش را درست یادم نیست!!!

"عاشقی نقلیِ استمراری است"


دیر سالی است که در من جاری است
عاشقی نقلیِ استمراری است

عشق را ــ این غزل حافظ را ــ
می توان گفت مگر تکراری است؟

به گمانِ تو و آیینه یِ تو
در من این شیفتگی بیماری است!

به یقینِ من و خشتی چون من
باورِِ آینه ات زنگاری ست

در چنین دغدغه های غم ساز
که همه زیر و بَم اش بی زاری ست ــ

ــ تو به بی دردی خود شنگی و من
شوق ام این است که دَردم کاری ست

□ □

مادرِ حوصله دارم می گفت:
«مرگ یک چهره یِ عاشق داری ست»

□ □

پیر زن رفت و رها گشت و هنوز
عاشق اش در پیِ خودآزاری است...!

ای کاش هیچگاه انگور نبود


اعظم الله اجورنا و اجورکم...
برای امام رضا (ع): 
حالاتمام صیادها میدانندکه؛
دستان تو معبر آهوست
... کاش هیچگاه انگور نبود ...!

عاشقانه ای برای حضرت رسول (ص):
چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند 
آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند
از سرخی لبان تو ای خون آتشین 
نار آفریده اند انار آفریده اند
یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند 
در عطردان ذوق و بهار آفریده اند
زندانی است روی تو در بند موی تو
ماهی اسیر در شب تار آفریده اند
مانند تو که پاک ترینی فقط یکی
مانند ما هزار هزار آفریده اند
دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست 
از بس حصار پشت حصار آفریده اند
این است نسبت تو و این روزگار یأس :
آیینه ای میان غبار آفریده اند
                             سعید بیابانکی

برای کریم آل الله (ع):
گذرم بر در میخانه ی مهتاب افتاد
در سرم عطر خوش سیب و می ناب افتاد
تا که دیدم همگان ذکر "حسن" می گویند
باز هم مثل همیشه دهنم آب افتاد
                                     وحید قاسمی

"غضنفر"


تو دست خواهی زد به هر کاری غضنفر 
شاید دل من را بدست آری غضنفر

در گوشه ده در اتاقی تنگ و تاریک
با یاد من تا صبح بیداری غضنفر

مال تو باشم؟ آرزوی تو همین است؟
چه آرزوی کوچکی داری غضنفر!

به مادرت این را بگو تا کی قرار است
هی دست روی دست بگذاری غضنفر

فریاد تو در کوچه می پیچد که داری
یک مشت نان خشک در گاری غضنفر

من با توام فردا که فقر از تو بسازد
یک مرد بی اعصاب و سیگاری غضنفر 

حتی اگر شب ها بدون نان بخوابم
حتی اگر من را بیازاری غضنفر

نه خانه و ماشین برای زندگیمان
کافیست اینکه دوستم داری غضنفر

‹‹‹
من شوهرم یک مرد شیک و با کلاس است
یک روز می فهمی سر کاری غضنفر...!

                                              نجمه زارع

«سرمقاله ی کیهان »


سلام
دوست دارم قبل از اینکه این شعر رو بخونید توی نظر سنجی که پایین صفحه قرار دادم شرکت کنید؛
استدعا دارم نظر واقعیتونو بگید... باتشکر
                                          
چشم‌هاي تو قهوه ترك است، ابروانت هواي كردستان
خنده‌هايت كلوچه فومن، گريه‌هاي تو چاي لاهيجان

ساحل انزلي ست چشمانت، موج‌ها آبروت را بردند
تن داغ تو ماسه درياست توي گرماي ظهر تابستان

اي درخت مبارك نارنج؛ تو چراغ محله ی مايي
مرد همسايه شما دزد است؛ شاخه‌ات را براي من بتكان

مثل اخبار تازه مي‌ماني كه به چشم كسي نيامده‌اي
نكند ناگهان يكي برسد، برساند تو را به گوش جهان

خبر قتل‌عام آدم‌ها؛ صبح يك روز در مزارشريف
خبر يك تصادف خونين؛ عصر يك روز جاده تهران

خبر دستگيري صدام، مثل يك انفجار در بغداد
خبر دستگيري يك صرب توي شبه جزيره بالكان

مستي و مي‌روي به جانب چپ مستي و مي‌روي به جانب راست
گاه مثل مقاله‌اي در شرق گاه چون سرمقاله كيهان

ماه مرداد بي‌تو مي‌گذرد، حيف اين هفت تير خالي نيست

من خودم پيش پيش مي‌ميرم؛ ديگر اينقدر ماشه را نچكان!

                                                                 آرش پور علیزاده

نفس کشیدنم از دیدن تو یادم رفت!


غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی ست
دوباره منتظر لحظه ی هم آغوشی ست

لباس تازه مبارک ؛ تنم سراپا چشم
برای دیدن وقتی که هیچ میپوشی ست!

نفس کشیدنم از دیدن تو یادم رفت 

چه لذتی که در آغوش این فراموشی ست...

تو در کنار منی لب به لب، نفس به نفس 
اتاق خواب نه ؛ اینجا اتاق بیهوشی ست!

گمان نکن غزل اینجا تمام خواهد شد

از این به بعد کمی صحبتم در گوشی ست...

                                                محمد رفیعی

سفره ی دل

باوجود اینکه علاقه ی چندانی به شعر نو ندارم ولی؛
این شعر بادلم بازی میکنه...

پدر آمد از راه 
           
             "دستهایش خالی"

           کودکان چشم به دستان پدر ...

‹‹‹

سفره ی خالی را

پدر از پنجره بیرون انداخت

"سفره ی قلبش را"
       
            بار دیگر گسترد !

‹‹‹

"بچه ها" 

          آن شب هم 

         ـ مثل دیگر شب ها ـ
   یک شکم سیر محبت خوردند!

                            شادروان سید حسن حسینی 

... عشق منکری از منکرات


سلام با یه غزل عاشقانه به روزم،
قابل توجه دوستان یه وبلاگ جدید با نام «افاضات آقای خاص» افتتاح کردم خوشحال میشم اونجا هم سر بزنید.

خیره است چشم‌ِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

دل می‌کنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست
ای سوره مغازله، ای سور و سات من!

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب‌های لات من

شاعر شدن بهانه تلمیح کهنه‌ای‌ست
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من

                                   محمد مهدی سیّار

او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت...


پنجم صفر، سالروز شهادت عمه ی سه ساله ی امام زمان(عج) تسلیت.

                              
                   
««« شنیدم یه عده گفتن که "رقیه ای" نبوده!!! »»»

 می ریخت لاله لاله غم از عرش محملش
هر دم رسید تا سر بابا مقابلش

چشمان نیمه جان و غریبش گواه بود
در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها
چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

چشمش برای دیدن بابا رمق نداشت
از بس که شد محبت این قوم شاملش

از لطف دست سنگی یک شهر حرمله
کم کم شبیه فاطمه می‌شد شمایلش

روی کبود و موی سپید ارث مادری است
وقتی سرشته از غم زهرا شده گلش

جانش رسید بر لبش از دست خیزران
آخر چه کرد طعنه آن چوب با دلش

از نحوة شهادت او عمه هم شکست
تا دید داغ تشت طلا بوده قاتلش

او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت
غساله گفت یک سر مو از فضائلش!


دستان کوچکش که ضریح اجابت است
دل بسته بر کرامت او چشم سائلش

                                      یوسف رحیمی

راستی! تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟


دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

                                                           مهدی فرجی

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم!


اگر به رسم ادب از سرش کلاه گرفت
نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت

دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی
"پرنده پر زد" و "آهو رمید" و "ماه گرفت"

به روی گردنت افتاد تاری از گیسو
تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است
اگرچه آینه را می توان به "آه" گرفت

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم
اگر که دست تو در دست او پناه گرفت...!

                                              علیرضا بدیع

گمشده


تقدیم به بی کاران شریف!

باغ و گندمزار را گشتم ولی پیدا نشد

بعد شالیزار را گشتم ولی پیدا نشد

توی گندمزار و شالیزار که چیزی نبود

لاجرم نیزار را گشتم ولی پیدا نشد

چند ماهی هم سفر کردم اروپا در پیَش

ملک استکبار را گشتم ولی پیدا نشد

یک سری هم من به عبد المالِک ریگی زدم

مخزنُ الاشرار را گشتم ولی پیدا نشد

پیش فرماندار رفتم پاسخ خوبی نداد

میز استاندار را گشتم ولی پیدا نشد

دستمالی تحفه بردم بر مدیران خدوم

پاچه حضار را گشتم ولی پیدا نشد

گرچه می دانستم این کاری است خارج از ادب

جامه دلدار را گشتم ولی پیدا نشد

مدرک خود را درِ کوزه نهادم خیس خورد

حوض و آبشخوار را گشتم ولی پیدا نشد

آدم بی پارتی چون گردکان بر گنبد است

گنبد دوّار را گشتم ولی پیدا نشد

یک رفیق از نوع ناباب آمد و دودی شدم

پاکت سیگار را گشتم ولی پیدا نشد

اِکس ترکاندم که تا راحت شوم، رفتم فضا

ثابت و سیّار را گشتم ولی پیدا نشد

گوشه عزلت گزیدم، زاهد و عارف شدم

سبحه و زنّار را گشتم ولی پیدا نشد

عهد کردم ریش خود را دور دارم از هرَس

قیصر و ستار را گشتم ولی پیدا نشد

راستی کی گفته که جوینده یابنده بوَد؟

من همه اشعار را گشتم ولی پیدا نشد

تو کجایی تا که من دورت بگردم "کار" خوب

دور کار و بار را گشتم ولی پیدا نشد

                                             عباس احمدی

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند...


عزای خامس آل عبا(ع)تسلیت باد

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند

“صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین”
عیسای خانواده دمش فرق می کند

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند

من از حسینُ منی پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین همش فرق می کند

                                         
شاعر: علی زمانیان

 

توبه کردن های با اکراه...!


چند روز پیش بهترین خواب زندگیمو دیدم،شعری با سنخیت تر از این پیدا نکردم بزارم؛
امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره:

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه
بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کردم از نگاه تو نمی دانم
اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه

برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است
همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه

...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم
اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه
.
.
.
مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود
چنان تحریم تنباکو برای ناصرالدین شاه

                                                 حمید رضا برقعی

««« ناز و نیاز »»»


پیشواز ماه ماتم:

با تو شروع می کنم ای ابتدای من
ای جلوه ی خدایی بی منتهای من

پایان راه تو به خدا ختم می شود
از راه کربلاست مسیر خدای من

لحظه به لحظه مححضر زهرا رسیده است
رنگ خدا گرفته اگر گریه های من

از روی فرشهای حسینیه ی عزا
تا عرش می رود اثر ردپای من

شکر خداکه در دهه آخر الزمان
خرج تو میشود نفس من صدای من

این گریه‌ی برای تو کفاره‌ی من است
این راه توبه ای است برای خطای من

از من نیاز میرسد و از تو ناز-عجب
دردسری شده سفر کربلای من...

                                       علی اکبر لطیفیان

در این نوشته ندارم هوای دینداری

تقدیم به آقای .....!!!!!

قسم به اسم عزيزي كه دوستش داري

دوباره گم شده ام بين خواب و بيداري

سكوت وحشي اين لحظه هاي يخ بسته

مرور مبهم  اين آيه هاي تكراي

 تو پر كشيده اي و بال مي زني تا دل

درست توي وجود مني كه انگاري

براي گفتن تو باز ته كشيده دلم

و مي زنم همه اش حرف هاي صنّاري

 مني  كه مفتخرم همچنان به ايمانم

گمان كنم كه دگر مي كنم خودآزاري

چقدر زير نگاهت نفس نفس؟ تا كي؟

ببين چگونه كشيدي مرا به بيگاري

 *** 

شراب خوبِ حرامم! حلال كن، گر من

در اين نوشته ندارم هواي دينداري

 اگر كه باز نوشتم كه "دوستت دارم"

و اسم اين همه را تو هرآنچه بگذاري :

 هميشه خوب و عزيزيّ و  گفتنش واجب

اگر هميشه « نه » اي ، تا ابد منم : «آري»

                                            مهدی بهرام پور

« فصل بوسه چینی »


 می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت

تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت
یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت

صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد
جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت

گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد
دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت

...بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ
می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت

مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن»
خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت...!                                             

                                                      کاظم بهمنی

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست!

میدونم شاید تکراری باشه اما؛
این شعر درون مرا صدا میزنه:

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شدست 

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست  

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست 

آیینه ای و " آه " که هرگز برای تو 
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست...!

                                                      فاضل نظری

عاشقی


" بدون شرح "


گاه گاه،

           یک نگاه

                 در دل شب سیاه

                            آفتاب می کند تورا...

  باورت نمی شود!

  آه ای دل به اصطلاح پاک!

  خاک بر سرت،

                    که عاشقی سرت نمی شود!

                                                      سعید سلیمان پور

"پاییز" عاشقانه ترین فصل سال


افتاده ای به آب و در این شور حل شدی
از بس حکایتت شده ضرب المثل شدی

از پشت شیشه ، ماه ، تو را آه می کشم
آهم گرفته دورو برت را زحل شدی

این روز ها قرار دلم را گرفته ای
معشوقه ی تمامی ِ اهل محل شدی

پاییز عاشقانه ترین فصل سال شد
وقتی که آمدی و به باران بدل شدی

هی واژه واژه نظم به این شعر می دهی
می خواستم سپید بگویم غزل شدی...

                                              میثم فروتن  

ذوق نگاه تو..


میلاد امام رضا مبارک...

با توست آشنایی ما از قدیم ها
آن سان که با حریم حرم یا کریم ها
تا سر به پای تو بگذارم ، امان بده
خود را رسانده ام به تو از دست بیم ها
تا نبض من به ذوق نگاه تو می تپد
هر گز نمی کنند جوابم حکیم ها
از حرمت نگاه تو پیچید در خودم
تا نشکنند در حرمت این حریم ها
آنقدر بی مضایقه خوبی که شهر را
آکنده اند از نفس تو نسیم ها
می افتد از نظاره به اوجت کلاهشان
جایی که نیست کفش به پای کلیم ها
عشقت دلیل عقل شده تا به عشق تو
عاقل شوند تک تک ابن ندیم ها
گفتند خانوادگی اهل کرامتید
حلقه زدند دور تو اکنون یتیم ها
                                   
                                          امیر اکبر زاده

از اولین عوامل کشف قمار..

وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد
خورشید پیش چشم تو بی‌اعتبار شد
از آسمان رسیدی و باران شروع شد
پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد
باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن
چشمان ابر، صاحب این افتخار شد
وقتی سخن به معجزه‌ی چشم تو رسید
تعداد پیروان غزل بی‌شمار شد!
ایزد تو را الهه‌ی «می» کرد و بعد از آن
هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد
شیطان به جلد چشم تو رفت و به حیله‌ای
رندانه از مقام خودش برکنار شد
تا پی به حسن خود ببری، باغ آینه
یک‌باره در برابر تو آشکار شد
وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی
آیینه‌ی زلال دلت پرغبار شد
در هفت‌خوان نهان شدی و در مسیر آن
مبنای استقامت ما انتظار شد
سودای برد و باخت در این راه پرخطر
از اولین عوامل کشف قمار شد
ما را که عاشقیم به بازی گرفتی و ...
آن‌گاه، نام دیگر تو روزگار شد!

                                 غلامرضا طریقی